بهمن ۱۹۸۴
بهمن ۱۹۸۴

 

به سوی خورشید بر بال‌های ایکاروس

شگفتی و بوی چوب همیشه او را به کودکی می‌برد. به روزهایی که چوبی برای ساختن، بیش از هر اسباب‌بازی دیگری جذاب بود. آنقدر که بعدها زیر نظر سعید امیری با دنیای معرق آشنا شد و تصمیم گرفت دیپلم نجاری بگیرد. این روزها دستانش مجسمه می‌سازد و از ترکیب آهن و چوب سازه‌های منحصر به  فردی خلق می‌کند.

سفیدبختان

رنگ کسب‌وکارش  بنفش و طوسی است. بچه‌هایش «ساکت»، «تنها»، «ایکاروس»، «پاپاخ»، «هما» و بقیه بسته به حس و حالش پا به دنیای او می‌گذارند. آن‌ها جان‌شان از چوب و فلز است، پر رمز و راز هستند و داستان‌های زیادی در دل کوچک‌شان دارند. نگاه‌شان که میکنی در چشمان‌شان و خمیدگی ظریف تن‌شان حس‌وحال همان روزهای شیرین بچگی را می‌بینی که حالا آمیخته شده با حال‌وهوای دل حمید…

او از هر اثرش تنها یکی می‌سازد، آن هم بنا به حال درونی‌‌اش؛ و هر کدام از بچه‌هایش را با یک شناسنامه می‌فرستد به خانه بخت تا به قول خودش سفیدبخت شوند..

اسباب‌بازی و دیگر هیچ

می‌گوید عاشق این است که کادو، اسباب‌بازی برایش بگیرند و خودش اگر بخواهد به کسی هدیه بدهد، یا از دست‌سازه‌هایش می‌دهد و یا از آثار دوستانش و دست آخر اگر هیچ‌کدام نشد، دست به دامان شهر کتاب می‌شود.

آرامش «ساحل» یا «رها» چون ضربه‌های درام؟

حمید بسته به حس‌وحالش موسیقی سنتی گوش می‌دهد و گاهی هم راک یا متال..

صدای گیتار الکتریک را احتمالا از برش‌های تیز بال‌های «ددالوس»‌ خواهید شنید یا ضربه‌های درام‌ را در ضربه‌های روی بدن «رها»

اما احتمالا وقتی او «ساحل» را می‌ساخته، زیر لب تصنیفی از شجریان برایش زمزمه کرده است..

و به گفته خودش، وقتی هوای حوصله ابری‌ بوده با هر برش چوب‌ و آهن برای «تنها» خوانده است:

خوردند و شکستند و دریدند و تکاندند

هرچیز در این خانه بی برگ و نوا بود…



راه‌های ارتباطی


 

آثار