عروسک بافتنی گل اندام

تاریک روشنِ صبح بیدار میشد و دور از چشمِ بقیه به کنجی از خونه پناه میبرد و غرق میشد تو عالمِ خیال… میترسید کسی موقع فکر کردن اونو ببینه و رنگِ رخساره خبر از سِرِ درون بده… دستِ خودش که نبود، هربار خون میدویید زیر پوستش و لپاش گل مینداخت… دلش گیر بود و وای […]